به امید چتر فردایت خیس بارانم...
نه , پروانه ی من گریخت ... به شتاب یک شوق, به سبک باری یک خیال به پریشانی یک آرزو. . . چه میدانم چگونه؟؟از تنهایی اطاق گریختم خود را در پی او به در خانه رساندم, گشودم,بیرون را نگریستم : کویر. . . آسمان. . . سکوت . . . این سه همسایه ی همیشگی من,همچنان در آستانه ی خانه ام به انتظار ایستاده بودند. کویر,افق در افق,تا چشم کار می کرد در پیش رویم دامن کشیده بودو از همه سو تا بی نهایتِ دور ,رفته بود: سوخته ,تاخته ,غمگین و پر سراب و آسمان بر بالای سرم ایستاده سکوت کرده بود: زلال , آبی و پر آفتاب!!
نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت
1:51 بعد از ظهر توسط خودم| |
| Design By : Night Skin |


