به امید چتر فردایت خیس بارانم...
امروز حتی نمی دانم چگونه باید آغاز کنم .دلم گرفته. . . دلم به اندازه روزنی برای امید و آرزو و ساختن لبخندها , نوید ها و شادی ها و رنگارنگ جلوه دادن روز های زندگی. . . دلم برای هیچ تصنعی جا ندارد. ما آدمک ها گاهی در میان انبوهی از مردم در عین گم شدگی و غریبی یکدیگر را پیدا می کنیم و آشنا می شویم , اما گاهی هم دقیقا برعکس در میان انبوهی از مردم جا می گیریم , یکدیگر را گم می کنیم و غریبه می شویم. مردم کاش نبودن , دلم خیلی گرفته. همه چیز آرام می نماید اما چندی ست نمی دانم این تشویش درونم از کجا می آید؟ این بی حوصله گی و این همه کلمه ؛ جمله که انگار هیچ روز ی هیچ کس نمی فهمد شان . نمی دانم در کجای زمان ایستاده ام , گاهی حس می کنم مثل آسمان ام , آسمانی که هر کسی آتشی در هر کجا روشن کند , دودش اول تر از همه به چشم آسمان مینشیند و بس . گاهی فکر میکنم اگر کودکی از برای مهربانی آبنباتش را به دریاچه نمک انداخت تا شیرین شود , پیدا می شد , مهربانی , فهم و احساس و هزاران لطیف دیگر گم نمی شد . کاش فریادی بود چنان که سکوت اطراف را می شکست.کاش کسی بود که همه را می فهمید,مرا ,تو را, همه را. اما این روزها باید از خود گذشت.باید تنها مراقب کلمات همدرد خود بود.باید همه را در دالان های خالی یا پر ذهن محبوس کرد . باید شب ها دور از چشم ها , صدا ها ,پچ پچ های همیشگی و زننده به سراغ خود رفت. به سراغ کلمات و جملات دوست داشتنی, به خلوت سرای پنهانی. باید تمام زیبایی ها را برای خود نگه داشت.زیبایی های ظریف و شکستنی , زیبایی هایی که توان نقد ها و انتقاد های زبر و خشن آدمک ها را آنهم به صرف نفهمیدن و درک نکردن ندارند.زیبایی هایی که گاه متکلّم اند و سخن می گویند, گاه نوازش می کنند و گاه . . . بگذریم . . . این روزها خوب که نگاه می کنم حس می کنم برای من , تو , او , برای تمامی من ها و امثال من ها, دوستی ها , و آشنا یی ها و دوست داشتن ها از دو راهی عظیم در میان حجمی عظیم از مردم سر به آغاز شدن می گذارد . دو راهی مهیب اما دوست داشتنی , دو راهی شاید مثل مرگ و زندگی , شاید رسیدن و نرسیدن , دو راهی که تنها خیرگی چشم ها در میان انبوه مردم کم رنگش می کند و گاه اصلا محو . دو راهی که مردم مثل مور و ملخ سطح ظریفش را پوشانده اند که آخر راه گم شده است. شاید کم نه اما ناپیدا و تار و در تمام طول مسیر هر چه هست , شادی و اندوه , اشک شوق و اشک حسرت , امید و آرزو , مهر و تنفر هر چه هست و نیست خیرگی چشمان ماست که مانده است و ما به دنبل ماندنش ماندیم . به قول فروغ که می گوید من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست! کاش فروغ بود و می پرسیدم به پایان رسید؟راه یکی شد؟ کاش سهراب بود و می پرسیدم چرا زندگی را همیشه پر و لبریز دیده؟چرا گفته زندگی خالی نیست؟چرا گفته بد نگویم به مهتاب اگر تب داریم؟گاش بود و می دید امروز هر چه هست و نیست تب دارند.هر چه هست مجنون است و جنون هیچ گاه ماه تاب را نمی فهمد و نمی بیند , کاش می دید امروز هر چه زندگی نام است , پوچ و پوک است. دیگر روزن خالی زندگی ها را, روزن خالی امروز و فردا ها را هندسه ی ساده و یکسان نفس ها پر نمی کند . دیگر سیبی نیست که به اندازه روزن خالی و پوچ زندگی عظیم و خواه کوچک باشد. این روزها همه سیب ها یک وظیفه دارند و از بهر یک چیز دیده می شوند و حس می شوند , آنهم خوردن است نه پر کردن جای خالی احساس و مهر و خا طره های که ترک برداشته و خورد شده ز پا و صدای مهیب بانگ های مردم . کاش سهراب بود می دید دیگر پشت هیچستان تنها نیست. نمی دانم از کی اما سالهاست و روز هاست خود را در هیچ ستانی عظیم و بزرگ پیدا کردم که تا چشم کا ر می کند هیچ است و پوچ . اما هیچ هایی همه عزیز و صمیمی , هیچ هایی خو کرده با درون , هیچ هایی همه با احساس و درک و فهم . هوا رو به سیاهی میرود اما خا لی ست . انگار ستاره خا هم قهرند , انگار آنها هم خسته اند از یک جا نشستن و به نور نظر بازی کردن , انگار امشب به دنبال پیدا کردن یکدیگرند . انگار امشب این ماه است که باید تنها باشد , انگار این ماه است که باخته است . انگار , انگار و هزاران انگار دیگر , که انگار به انگار من نخواهند رسید. انگاری از جنس انسان , انگاری پنهان , انگاری در عین کوچکی بزرگ و عظیم. انگاری که جای حجم عظیم مردم را پر می کند , انگاری که فراموش می کند اما این روزها همۀ انگار ها را باید پنهان کرد . کاش جایی بود برای رهایی و به راستی رها بودن . جایی برای خود آدمی , جای برای تمامی انگار ها و کاش ها و امیدها و آرزو هایش . جایی که مال او و امثال او بود و همه می فهمیدن , همین ! دلم گرفته , همین ! کی به پایان می رسم , کی و کجا . این روزها رهایی مهم است . این روزها پنج حرف پایان در مقابل سه حرف رها رنگ باخته و شاید اگر فروغ در چنین روزهایی بود می گفت : و من به پایان دگر نیندیشم که همین رها شدن زیباست. وقتی التهاب رهایی هست انتظارِ پایان و اضطراب آینده رنگ می بازد. هیچ کسی رها شدن را نفهمیده , همین !
| Design By : Night Skin |


