به امید چتر فردایت خیس بارانم...
می نویسم برای او که حتی از خواهر بودن خود هم خسته شده .
برای او که هنوز به دنیا نیامده ، مرد . برای او که نخواست و نگذاشت به دنیا بیاد .
می نویسم برای دلی که داشت و حال او را کشت .
می نویسم ای قاتل ، سزای عمل تو ، تنها یک آرزوست ، آرزوی : ای کاش . . . .
اما می گذرد زمانی که با آن ، آدمیان عشق را فراموش کردند .
و آنگاهی خواهد آمد که آرزو کنی ، خدایا ، عاشقم کن تا با آن زمان بگذرانم .
آری ، زمان به انتها رسیده و باطری نه می خوابد و نه جلو می رود .
برای تو می نویسم ، برای تو دلکم . برای تو که ناخواسته از دنیا رفتی . برای تو که ، کشته شدی .
آهای شکسته در این خسته تن از زمانه ، آی نور کم شمع امید ، آی که فوتی جان تو گرفت .
نمی دانم چرا لب هایش را آنچنان به هم داد تا تو را فوت کند ، همان لب هایی که روزی با تو از تو و زیبایی هایت سخن می گفت .
نمی دانم چرا آن چشم ها بسته شد تا خاموش شدن تو را نبیند ، همان هایی که از دوری و زخم تو ، بارانی می شدند .
همان هایی که برقشان ، بوی تو را نشان می داد . همان بویی که همه را به خود جذب می نمود .
می نویسم من را هم کشتی .
می نویسم من و دل با هم ماندیم و به یادت هر غروب به تماشای غروب آفتابی می نشینیم که روزی تاریکی تو ، او را فریاد می زد .
می روم آن سویی که شیشه اشک می ریزد ، تو را می بینم که سرد و تاریکی .
کجاست او که می خواست باز زنده باشد و زنده ماندن ربه نام دهنده و گیرنده ی دل و جان و آدمیت .
می نویسم برای او که حتی از خواهر بودن خود هم خسته شده .
برای او که هنوز به دنیا نیامده ، مرد . برای او که نخواست و نگذاشت به دنیا بیاد .
می نویسم برای دلی که داشت و حال او را کشت .
می نویسم ای قاتل ، سزای عمل تو ، تنها یک آرزوست ، آرزوی : ای کاش . . . .
اما می گذرد زمانی که با آن ، آدمیان عشق را فراموش کردند .
و آنگاهی خواهد آمد که آرزو کنی ، خدایا ، عاشقم کن تا با آن زمان بگذرانم .
آری ، زمان به انتها رسیده و باطری نه می خوابد و نه جلو می رود .
برای تو می نویسم ، برای تو دلکم . برای تو که ناخواسته از دنیا رفتی . برای تو که ، کشته شدی .
آهای شکسته در این خسته تن از زمانه ، آی نور کم شمع امید ، آی که فوتی جان تو گرفت .
نمی دانم چرا لب هایش را آنچنان به هم داد تا تو را فوت کند ، همان لب هایی که روزی با تو از تو و زیبایی هایت سخن می گفت .
نمی دانم چرا آن چشم ها بسته شد تا خاموش شدن تو را نبیند ، همان هایی که از دوری و زخم تو ، بارانی می شدند .
همان هایی که برقشان ، بوی تو را نشان می داد . همان بویی که همه را به خود جذب می نمود .
می نویسم من را هم کشتی .
می نویسم من و دل با هم ماندیم و به یادت هر غروب به تماشای غروب آفتابی می نشینیم که روزی تاریکی تو ، او را فریاد می زد .
می روم آن سویی که شیشه اشک می ریزد ، تو را می بینم که سرد و تاریکی .
کجاست او که می خواست باز زنده باشد و زنده ماندن را به مرده دلان بیاموزد ؟ کجا رفتی ؟ تو که زود تر از همه دل مرده ها ، مردی .
اونا به امید آن هستند که دلشان از کما بیرون بیاید و دوباره بتابد . و تو ، و تویی که چنین دل محکمی داشتی ، خودت ، خودت ، دلت رو کشتی .
تو ترک های دیوار دلم ، دنبال جای میخی می گردم که روزی ، روزی تکیه گاه قاب عکس تو بود .
اما آخرین پایه های دل من را هم با کلامت کشتی :
می خوام برم ، من از اونی که بودم ، متنفرم .
ای کاش می دانستی که عوض نشدی ، عوضی شدی . عوضی .
باشه ، روحم کردی و با دلت همسفر ، می رویم ، اما بدان روزی تنها یه آرزو داری . . . ای کاش گریه کنم .
احسان از وبلاگ : داستان زندگی ما آدم ها
ا به مرده دلان بیاموزد ؟ کجا رفتی ؟ تو که زود تر از همه دل مرده ها ، مردی .
اونا به امید آن هستند که دلشان از کما بیرون بیاید و دوباره بتابد . و تو ، و تویی که چنین دل محکمی داشتی ، خودت ، خودت ، دلت رو کشتی .
تو ترک های دیوار دلم ، دنبال جای میخی می گردم که روزی ، روزی تکیه گاه قاب عکس تو بود .
اما آخرین پایه های دل من را هم با کلامت کشتی :
می خوام برم ، من از اونی که بودم ، متنفرم .
ای کاش می دانستی که عوض نشدی ، عوضی شدی . عوضی .
باشه ، روحم کردی و با دلت همسفر ، می رویم ، اما بدان روزی تنها یه آرزو داری . . . ای کاش گریه کنم .
احسان از وبلاگ : داستان زندگی ما آدم ها
| Design By : Night Skin |


