به امید چتر فردایت خیس بارانم...
من تا حالا تو زندگیم دو بار خیلی ناراحت شدم؛ دو بار به تمام معنا شکستم, که بار دومش خیلی دردناک تر بوده . چه تنگنای سختی است !
به قول شماها این آدم افسرده !!! اما من اصلا افسرده نیستم , یه آدم خیلی عادی.
اگه می بینید وبلاگم این طوریه , واسه اینکه اینها همه افکار من, هر کدوم از این پستا مال شرایطیه که توش بودم و شما ازش خبر ندارید.
و قصه ی امروز . . .
اولیش پارسال بود , بهمن ماه وقتی بابای بهترین دوستم فوت شد. من عاشق دوستم بودم و زمانی که این اتفاق براش افتاد با شکستن اون منم شکستم.(وبلاگ دختر زمستونی)
و اما دومیش ؛
بامداد دوشنبه نهم اردیبهشت بهار 87 , پسر داییم رفت !!!!! جسمش رفت زیر یه عالمه خاک و اما روحش ... مطمئنم که بهترین جاست. همسن من بود , خیلی پاک بود خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.
به نظرم خدا خیلی دوسش داشت که بردش درسته واسه ما نبودش خیلی سخته اما اگه یه کم به خودمون بیایم می بینیم باید واسه خودمون ناراحت باشیم , چون این ماییم که سعادت رفتن نداریم.
خدایا خواهش میکنم مواظبش باش ...
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هر دو ,
اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست!
| Design By : Night Skin |


