به امید چتر فردایت خیس بارانم...
سلام سلامی که این دفعه یه خورده با غم بیشتری می خواد شروع بشه !!!!!! نمی دونم چه جوری باید شروع کنم , یعنی چه جوری بگم از کجا بگم!!!!! حالا از همه ی اینا بگذریم : دختر هم سایمون بود . خیلی با هم دوست بودیم با انکه چند سال از من بزرگتر بود اما با هم خیلی جور بودیم . تو مدرسه هم باهم بودیم تا اینکه اون دبیرستانی شد و تو مدرسه ی وابسته به دانشگاه درس می خوند . خیلی هم بچه ی زرنگی بود . بعد از اینکه ما از اون محله رفتیم فقط از طریق دختر عموم و دختر عمه ام که با هاش هم کلاس بودن ازش خبردار میشدم . تا اینکه شنیدم تو کنکور , پزشکی دانشگاه تهران قبول شده . خیلی خوشحال شدم . بهش زنگ زدم و بهش تبریک گفتم . حال که دارم اینو مینویسم یه سالی از این ماجرا میگذره تا دیشب که رفتیم خونه ی عمه ام . شوهر عمه ام تو بیمارستان کار میکنه. گفت که همین دوست منو چند روز پیش به دلیل خودسوزی آوردن بیمارستان . !! دیروزم به دلیل انکه درصد سوختکی 100 بود مرد!!!!! شاید بگین چرا ؟؟؟؟ این طور که شوهر عمه ام میگفت : پارسال ازدواج کرده , بعد فهمیده که شوهرش ایدز داره , ازش طلاق گرفته ولی وقتی فهمیده که به خودشم منتقل شده, خودشو آ تیش زده !!!!! دیشب تا صبح نخوابیدم !!!!! فقط براش طلب آمرزش کردم و اینو هم میدونم که اصلا راه درستی رو انتخاب نکرده !!!! مرگ یعنی لرزشی در یک نگاه ,مرگ یعنی مردنی بی اشک و آه , مرگ یعنی وسعتی بی انتها مرگ یعنی رفتنی بی درد و آه اخه لیاقت داشتنم واسه یه چیزی در گروه حل شدن این مشکله در حالی که هیچ ربطی به هم ندارن خیلی به هم مرتبط شدن . به نظرتون چه چیز لیاقت بودن و یا نبودنو رقم میزنه؟؟؟(اینو تو پستای قبلی ام گفتم )
| Design By : Night Skin |


