تبليغاتX
تک دختر


تک دختر

به امید چتر فردایت خیس بارانم...

نغمۀ من. . .

هم چو آواز نسیم پر شکسته

 

عطر غم می ریخت بر دل های خسته

 

پیش رویم:

                 چهره ی تلخ زمستان جوانی

 پشت سر :

                 آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

                 منزلگه اندوه و درد و بدگمانی

 

کاش چو پاییز بودم  . . .

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت 4:8 بعد از ظهر توسط خودم| |

نه , پروانه ی من گریخت ... به شتاب یک شوق, به سبک باری یک خیال

به پریشانی یک آرزو. . . چه میدانم چگونه؟؟از تنهایی اطاق گریختم

خود را در پی او به در خانه رساندم, گشودم,بیرون را نگریستم :

 

کویر. . .  آسمان. . .  سکوت . . .

 

این سه همسایه ی همیشگی من,همچنان در آستانه ی خانه ام به انتظار

ایستاده بودند.

کویر,افق در افق,تا چشم کار می کرد در پیش رویم دامن کشیده بودو از همه

سو تا بی نهایتِ دور ,رفته بود: سوخته ,تاخته ,غمگین و پر سراب و آسمان

بر بالای سرم ایستاده سکوت کرده بود: زلال , آبی و پر آفتاب!!    

نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط خودم| |

امروز حتی نمی دانم چگونه باید آغاز کنم .دلم گرفته. . . دلم به اندازه روزنی برای امید و آرزو و ساختن  لبخندها , نوید ها و شادی ها و رنگارنگ  جلوه دادن روز های زندگی. . .

دلم برای هیچ تصنعی  جا ندارد.

ما آدمک ها گاهی در میان انبوهی از مردم در عین گم شدگی و غریبی یکدیگر را پیدا می کنیم و آشنا می شویم , اما گاهی هم دقیقا برعکس در میان انبوهی از مردم جا می گیریم

, یکدیگر را گم می کنیم و غریبه می شویم.

مردم کاش نبودن  , دلم خیلی گرفته. همه چیز آرام می نماید اما چندی ست نمی دانم این تشویش  درونم از کجا می آید؟ این بی حوصله گی و این همه کلمه ؛ جمله که انگار هیچ روز ی هیچ کس نمی فهمد شان .

نمی دانم در کجای زمان ایستاده ام , گاهی حس می کنم مثل آسمان ام ,  آسمانی که

هر کسی آتشی در هر کجا روشن کند , دودش اول تر از همه به چشم آسمان مینشیند و  بس .

گاهی فکر میکنم اگر کودکی از برای مهربانی آبنباتش را به دریاچه نمک انداخت  تا شیرین شود , پیدا می شد , مهربانی , فهم و احساس و هزاران لطیف دیگر گم نمی شد .  

کاش فریادی بود چنان که سکوت اطراف را می شکست.کاش کسی بود که همه را می فهمید,مرا ,تو را, همه را.

اما این روزها باید از خود گذشت.باید تنها مراقب کلمات همدرد خود بود.باید همه را در   دالان های خالی یا پر ذهن محبوس کرد . باید شب ها دور از چشم ها , صدا ها ,پچ پچ های

همیشگی و زننده به سراغ خود رفت. به سراغ کلمات و جملات دوست داشتنی, به خلوت سرای پنهانی. باید تمام زیبایی ها را برای خود نگه داشت.زیبایی های ظریف و شکستنی

, زیبایی هایی که توان نقد ها و انتقاد های زبر و خشن آدمک ها  را آنهم به صرف  نفهمیدن و درک نکردن ندارند.زیبایی هایی که گاه متکلّم اند و سخن می گویند, گاه نوازش

می کنند و گاه . . . بگذریم . . .

این روزها خوب که نگاه می کنم حس می کنم برای من , تو , او , برای تمامی من ها و

امثال من ها, دوستی ها , و آشنا یی ها و دوست داشتن ها از دو راهی عظیم در میان حجمی عظیم از مردم سر به آغاز شدن می گذارد .  دو راهی مهیب اما دوست داشتنی , دو راهی شاید مثل مرگ و زندگی , شاید رسیدن و نرسیدن , دو راهی که تنها خیرگی چشم ها در میان انبوه مردم کم رنگش می کند و گاه اصلا محو .

دو راهی که مردم مثل مور و ملخ سطح ظریفش را پوشانده اند که آخر راه گم شده است.

شاید کم نه اما ناپیدا و تار و در تمام طول مسیر هر چه هست , شادی و اندوه , اشک شوق

و اشک حسرت , امید و آرزو , مهر و تنفر هر چه هست و نیست خیرگی چشمان ماست که

مانده است و ما به دنبل ماندنش ماندیم .

به قول فروغ که می گوید من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست!

کاش فروغ بود و می پرسیدم به پایان رسید؟راه یکی شد؟

کاش سهراب بود و می پرسیدم چرا زندگی را همیشه پر و لبریز دیده؟چرا گفته زندگی خالی نیست؟چرا گفته بد نگویم به مهتاب اگر تب داریم؟گاش بود و می دید امروز هر چه هست و نیست تب دارند.هر چه هست مجنون است و جنون هیچ گاه ماه تاب را نمی فهمد و

نمی بیند , کاش می دید امروز هر چه زندگی نام است , پوچ و پوک است. دیگر روزن خالی

زندگی ها را, روزن خالی امروز و فردا ها را هندسه ی ساده و یکسان نفس ها پر نمی کند .

دیگر سیبی نیست که به اندازه روزن خالی و پوچ زندگی عظیم و خواه کوچک باشد. این روزها

همه سیب ها یک وظیفه دارند و از بهر یک چیز دیده می شوند و حس می شوند , آنهم خوردن  است نه پر کردن جای خالی احساس و مهر و خا طره های که ترک برداشته و خورد شده ز پا و صدای مهیب بانگ های مردم . کاش سهراب بود می دید دیگر پشت هیچستان

تنها نیست.

نمی دانم از کی اما سالهاست و روز هاست خود را در هیچ ستانی عظیم و بزرگ پیدا کردم که تا چشم کا ر می کند هیچ است و پوچ . اما هیچ هایی همه عزیز و صمیمی , هیچ هایی

خو کرده  با درون , هیچ هایی همه با احساس و درک و فهم .

هوا رو به سیاهی میرود اما خا لی ست . انگار ستاره خا هم قهرند , انگار آنها هم خسته اند از

یک جا نشستن و به نور  نظر بازی کردن , انگار امشب به دنبال پیدا کردن یکدیگرند . انگار

امشب این ماه است که باید تنها باشد , انگار این ماه است که باخته است .

انگار , انگار و هزاران انگار دیگر , که انگار به انگار من نخواهند رسید.

انگاری از جنس انسان , انگاری پنهان , انگاری در عین کوچکی بزرگ و عظیم. انگاری که

جای حجم عظیم مردم را پر می کند , انگاری که فراموش می کند اما این روزها همۀ انگار ها

را باید پنهان کرد .

کاش جایی بود برای رهایی و به راستی رها بودن . جایی برای خود آدمی , جای برای تمامی انگار ها و کاش ها و امیدها و آرزو هایش . جایی که مال او و امثال او بود و همه می فهمیدن   , همین !

دلم گرفته , همین !

کی به پایان می رسم , کی و کجا . این روزها رهایی مهم است . این روزها پنج حرف پایان

در مقابل سه حرف رها رنگ باخته و شاید اگر فروغ در چنین روزهایی بود می گفت : و من به

پایان دگر نیندیشم که همین رها شدن زیباست. وقتی التهاب رهایی هست انتظارِ پایان و

اضطراب آینده رنگ می بازد. هیچ کسی رها شدن را نفهمیده , همین !

نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط خودم| |

 

 

 

         گوش کن یک نفر می دود روی پلک حوادث

               

 کودکی رو به این سمت می آید

 

                     اما این روزها همه کودکی را فراموش کرده اند

 

   انگار هیچ کس کودک نبوده , انگار از آغاز تولد هریک

 

                         منطق مهیب زیستن را از بر بوده اند

 

               انگار هیچ گاه , هیچ کس

 

                                    زائیده حادثه ای نبوده
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:52 قبل از ظهر توسط خودم| |

   درد شیرین سر بر سینه بی قرارم می کوبد

 

             دردی شبیه

 

          دردی که با چشمان جست وجو گرش نگاهت را می جوید

 

    کاش می فهمیدی دلم چقدر دلش دلتنگ است ...

 

        لب هایم خاموشند اما کاش غوغای درونم را می شنیدی

 

 

    من,

    همیشه آرام و بی پروا به تماشایت می نشستم و

 

          با دیدن غنچه لبخندی که در میان لب هایت نقش

 

          می بست توان زندگی می یافتم

 

        آهسر گردانم,   منم و سکوت و تنهایی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط خودم| |

به نام دهنده و گیرنده ی دل و جان و آدمیت .
می نویسم برای او که حتی از خواهر بودن خود هم خسته شده .
برای او که هنوز به دنیا نیامده ، مرد . برای او که نخواست و نگذاشت به دنیا بیاد .
می نویسم برای دلی که داشت و حال او را کشت .
می نویسم ای قاتل ، سزای عمل تو ، تنها یک آرزوست ، آرزوی : ای کاش . . . .
اما می گذرد زمانی که با آن ، آدمیان عشق را فراموش کردند .
و آنگاهی خواهد آمد که آرزو کنی ، خدایا ، عاشقم کن تا با آن زمان بگذرانم .
آری ، زمان به انتها رسیده و باطری نه می خوابد و نه جلو می رود .
برای تو می نویسم ، برای تو دلکم . برای تو که ناخواسته از دنیا رفتی . برای تو که ، کشته شدی .
آهای شکسته در این خسته تن از زمانه ، آی نور کم شمع امید ، آی که فوتی جان تو گرفت .
نمی دانم چرا لب هایش را آنچنان به هم داد تا تو را فوت کند ، همان لب هایی که روزی با تو از تو و زیبایی هایت سخن می گفت .
نمی دانم چرا آن چشم ها بسته شد تا خاموش شدن تو را نبیند ، همان هایی که از دوری و زخم تو ، بارانی می شدند .
همان هایی که برقشان ، بوی تو را نشان می داد . همان بویی که همه را به خود جذب می نمود .
می نویسم من را هم کشتی .
می نویسم من و دل با هم ماندیم و به یادت هر غروب به تماشای غروب آفتابی می نشینیم که روزی تاریکی تو ، او را فریاد می زد .
می روم آن سویی که شیشه اشک می ریزد ، تو را می بینم که سرد و تاریکی .
کجاست او که می خواست باز زنده باشد و زنده ماندن ربه نام دهنده و گیرنده ی دل و جان و آدمیت .
می نویسم برای او که حتی از خواهر بودن خود هم خسته شده .
برای او که هنوز به دنیا نیامده ، مرد . برای او که نخواست و نگذاشت به دنیا بیاد .
می نویسم برای دلی که داشت و حال او را کشت .
می نویسم ای قاتل ، سزای عمل تو ، تنها یک آرزوست ، آرزوی : ای کاش . . . .
اما می گذرد زمانی که با آن ، آدمیان عشق را فراموش کردند .
و آنگاهی خواهد آمد که آرزو کنی ، خدایا ، عاشقم کن تا با آن زمان بگذرانم .
آری ، زمان به انتها رسیده و باطری نه می خوابد و نه جلو می رود .
برای تو می نویسم ، برای تو دلکم . برای تو که ناخواسته از دنیا رفتی . برای تو که ، کشته شدی .
آهای شکسته در این خسته تن از زمانه ، آی نور کم شمع امید ، آی که فوتی جان تو گرفت .
نمی دانم چرا لب هایش را آنچنان به هم داد تا تو را فوت کند ، همان لب هایی که روزی با تو از تو و زیبایی هایت سخن می گفت .
نمی دانم چرا آن چشم ها بسته شد تا خاموش شدن تو را نبیند ، همان هایی که از دوری و زخم تو ، بارانی می شدند .
همان هایی که برقشان ، بوی تو را نشان می داد . همان بویی که همه را به خود جذب می نمود .
می نویسم من را هم کشتی .
می نویسم من و دل با هم ماندیم و به یادت هر غروب به تماشای غروب آفتابی می نشینیم که روزی تاریکی تو ، او را فریاد می زد .
می روم آن سویی که شیشه اشک می ریزد ، تو را می بینم که سرد و تاریکی .
کجاست او که می خواست باز زنده باشد و زنده ماندن را به مرده دلان بیاموزد ؟ کجا رفتی ؟ تو که زود تر از همه دل مرده ها ، مردی .
اونا به امید آن هستند که دلشان از کما بیرون بیاید و دوباره بتابد . و تو ، و تویی که چنین دل محکمی داشتی ، خودت ، خودت ، دلت رو کشتی .
تو ترک های دیوار دلم ، دنبال جای میخی می گردم که روزی ، روزی تکیه گاه قاب عکس تو بود .
اما آخرین پایه های دل من را هم با کلامت کشتی :
می خوام برم ، من از اونی که بودم ، متنفرم .
ای کاش می دانستی که عوض نشدی ، عوضی شدی . عوضی .
باشه ، روحم کردی و با دلت همسفر ، می رویم ، اما بدان روزی تنها یه آرزو داری . . . ای کاش گریه کنم .
احسان از وبلاگ : داستان زندگی ما آدم ها
ا به مرده دلان بیاموزد ؟ کجا رفتی ؟ تو که زود تر از همه دل مرده ها ، مردی .
اونا به امید آن هستند که دلشان از کما بیرون بیاید و دوباره بتابد . و تو ، و تویی که چنین دل محکمی داشتی ، خودت ، خودت ، دلت رو کشتی .
تو ترک های دیوار دلم ، دنبال جای میخی می گردم که روزی ، روزی تکیه گاه قاب عکس تو بود .
اما آخرین پایه های دل من را هم با کلامت کشتی :
می خوام برم ، من از اونی که بودم ، متنفرم .
ای کاش می دانستی که عوض نشدی ، عوضی شدی . عوضی .
باشه ، روحم کردی و با دلت همسفر ، می رویم ، اما بدان روزی تنها یه آرزو داری . . . ای کاش گریه کنم .
احسان از وبلاگ : داستان زندگی ما آدم ها
نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 5:55 بعد از ظهر توسط خودم| |

روزها ست,

 

حس می کنم قلبم خالی است , خشک شده و هر چه درون رگ هایم جریان دارد نتیجه سوز

 

آه های ممتد و مکررم است که جریان درونیم را پیش میراند

 و گاه باز می ایستد.

 

روزها ست ,

 

به این می اندیشم که لیاقت چیست؟

 

چه چیز لیاقت بودن و نبودن را رقم می زند؟

 

چه چیز؟!...

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط خودم| |


Design By : Night Skin