منو نبر از یادت ...منی که بی تو مردم
6 مهر : 14 مرداد: 12 خرداد : سلام به همه ی دوستای کم لطف و پر لطف... ننوشتنم دلیل نداشت ... یعنی داشت ها .... اما بیخیال !!!! مهم اینکه الان اومدم و دارم مینویسم!!!! امروز آخرین روز این سال ....!!!! سالی پر از روزای سیاه!!!! نمیخوام این پستم غمگین باشه اما ..... پسر دایی گلم پارسال این موقع بودی و نفس میکشیدی !!!!!!!!!! امیدوارم روحت به آرامش رسیده باشه . همیشه در یاد منی ...... بچه ها امیدوارم سال ۸۸ پر از روزای خوب باشه واسه همه !!! ما ها کنکور قبول شیم .... آمین!!!! سال نو مبارک.... من تا حالا تو زندگیم دو بار خیلی ناراحت شدم؛ دو بار به تمام معنا شکستم, که بار دومش خیلی دردناک تر بوده . چه تنگنای سختی است ! صدای من , صدای تو . . . صدای باران . . . صداها در هم گم می شوند , بیشتر به هیاهویی می ماند, و شاید ضجه ای !؟ می خواهم فکر کنم که چیزی نبوده و نیست می خواهم باور کنم اما اشتباه می کنیم ! نمی دانم شاید ! اما واقعاً گذشته ها هیچ گاه نمی گذرند و هیچگاه نمی روند و تمام نمی شوند ! دلم برای دلم می سوزد ! چرا که هنوز صدای سخنانت در گوشم تدایی می شود ! چرا که هنوز دستانم حجم دستانت را فراموش نکرده است . چرا که هنوز هر وقت تو را به یاد می آورم_ هر چند مرده_ نفس می گیرم . . . هر چند مرده , دوباره و چند باره مرگ را در آغوش می کشم ! بي رنگ نکند تمام روز , تمام روز رها شده , رها شده, چون لاشه ای بر آب به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم به سوی ژرفتر ین غار های دریایی و گوشت خوار ترین ماهیان و مهره های نازک پشتم از حس مرگ تیر می کشید. . . و این د نیا صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسند طناب دار تو را می بافند یعنی واقعا این راه آخر بود !!!!!؟؟؟؟؟ سلام سلامی که این دفعه یه خورده با غم بیشتری می خواد شروع بشه !!!!!! نمی دونم چه جوری باید شروع کنم , یعنی چه جوری بگم از کجا بگم!!!!! حالا از همه ی اینا بگذریم : دختر هم سایمون بود . خیلی با هم دوست بودیم با انکه چند سال از من بزرگتر بود اما با هم خیلی جور بودیم . تو مدرسه هم باهم بودیم تا اینکه اون دبیرستانی شد و تو مدرسه ی وابسته به دانشگاه درس می خوند . خیلی هم بچه ی زرنگی بود . بعد از اینکه ما از اون محله رفتیم فقط از طریق دختر عموم و دختر عمه ام که با هاش هم کلاس بودن ازش خبردار میشدم . تا اینکه شنیدم تو کنکور , پزشکی دانشگاه تهران قبول شده . خیلی خوشحال شدم . بهش زنگ زدم و بهش تبریک گفتم . حال که دارم اینو مینویسم یه سالی از این ماجرا میگذره تا دیشب که رفتیم خونه ی عمه ام . شوهر عمه ام تو بیمارستان کار میکنه. گفت که همین دوست منو چند روز پیش به دلیل خودسوزی آوردن بیمارستان . !! دیروزم به دلیل انکه درصد سوختکی 100 بود مرد!!!!! شاید بگین چرا ؟؟؟؟ این طور که شوهر عمه ام میگفت : پارسال ازدواج کرده , بعد فهمیده که شوهرش ایدز داره , ازش طلاق گرفته ولی وقتی فهمیده که به خودشم منتقل شده, خودشو آ تیش زده !!!!! دیشب تا صبح نخوابیدم !!!!! فقط براش طلب آمرزش کردم و اینو هم میدونم که اصلا راه درستی رو انتخاب نکرده !!!! مرگ یعنی لرزشی در یک نگاه ,مرگ یعنی مردنی بی اشک و آه , مرگ یعنی وسعتی بی انتها مرگ یعنی رفتنی بی درد و آه اخه لیاقت داشتنم واسه یه چیزی در گروه حل شدن این مشکله در حالی که هیچ ربطی به هم ندارن خیلی به هم مرتبط شدن . به نظرتون چه چیز لیاقت بودن و یا نبودنو رقم میزنه؟؟؟(اینو تو پستای قبلی ام گفتم ) نغمۀ من. . . هم چو آواز نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دل های خسته پیش رویم: چهره ی تلخ زمستان جوانی پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام : منزلگه اندوه و درد و بدگمانی کاش چو پاییز بودم نه , پروانه ی من گریخت ... به شتاب یک شوق, به سبک باری یک خیال به پریشانی یک آرزو. . . چه میدانم چگونه؟؟از تنهایی اطاق گریختم خود را در پی او به در خانه رساندم, گشودم,بیرون را نگریستم : کویر. . . آسمان. . . سکوت . . . این سه همسایه ی همیشگی من,همچنان در آستانه ی خانه ام به انتظار ایستاده بودند. کویر,افق در افق,تا چشم کار می کرد در پیش رویم دامن کشیده بودو از همه سو تا بی نهایتِ دور ,رفته بود: سوخته ,تاخته ,غمگین و پر سراب و آسمان بر بالای سرم ایستاده سکوت کرده بود: زلال , آبی و پر آفتاب!! امروز حتی نمی دانم چگونه باید آغاز کنم .دلم گرفته. . . دلم به اندازه روزنی برای امید و آرزو و ساختن لبخندها , نوید ها و شادی ها و رنگارنگ جلوه دادن روز های زندگی. . . دلم برای هیچ تصنعی جا ندارد. ما آدمک ها گاهی در میان انبوهی از مردم در عین گم شدگی و غریبی یکدیگر را پیدا می کنیم و آشنا می شویم , اما گاهی هم دقیقا برعکس در میان انبوهی از مردم جا می گیریم , یکدیگر را گم می کنیم و غریبه می شویم. مردم کاش نبودن , دلم خیلی گرفته. همه چیز آرام می نماید اما چندی ست نمی دانم این تشویش درونم از کجا می آید؟ این بی حوصله گی و این همه کلمه ؛ جمله که انگار هیچ روز ی هیچ کس نمی فهمد شان . نمی دانم در کجای زمان ایستاده ام , گاهی حس می کنم مثل آسمان ام , آسمانی که هر کسی آتشی در هر کجا روشن کند , دودش اول تر از همه به چشم آسمان مینشیند و بس . گاهی فکر میکنم اگر کودکی از برای مهربانی آبنباتش را به دریاچه نمک انداخت تا شیرین شود , پیدا می شد , مهربانی , فهم و احساس و هزاران لطیف دیگر گم نمی شد . کاش فریادی بود چنان که سکوت اطراف را می شکست.کاش کسی بود که همه را می فهمید,مرا ,تو را, همه را. اما این روزها باید از خود گذشت.باید تنها مراقب کلمات همدرد خود بود.باید همه را در دالان های خالی یا پر ذهن محبوس کرد . باید شب ها دور از چشم ها , صدا ها ,پچ پچ های همیشگی و زننده به سراغ خود رفت. به سراغ کلمات و جملات دوست داشتنی, به خلوت سرای پنهانی. باید تمام زیبایی ها را برای خود نگه داشت.زیبایی های ظریف و شکستنی , زیبایی هایی که توان نقد ها و انتقاد های زبر و خشن آدمک ها را آنهم به صرف نفهمیدن و درک نکردن ندارند.زیبایی هایی که گاه متکلّم اند و سخن می گویند, گاه نوازش می کنند و گاه . . . بگذریم . . . این روزها خوب که نگاه می کنم حس می کنم برای من , تو , او , برای تمامی من ها و امثال من ها, دوستی ها , و آشنا یی ها و دوست داشتن ها از دو راهی عظیم در میان حجمی عظیم از مردم سر به آغاز شدن می گذارد . دو راهی مهیب اما دوست داشتنی , دو راهی شاید مثل مرگ و زندگی , شاید رسیدن و نرسیدن , دو راهی که تنها خیرگی چشم ها در میان انبوه مردم کم رنگش می کند و گاه اصلا محو . دو راهی که مردم مثل مور و ملخ سطح ظریفش را پوشانده اند که آخر راه گم شده است. شاید کم نه اما ناپیدا و تار و در تمام طول مسیر هر چه هست , شادی و اندوه , اشک شوق و اشک حسرت , امید و آرزو , مهر و تنفر هر چه هست و نیست خیرگی چشمان ماست که مانده است و ما به دنبل ماندنش ماندیم . به قول فروغ که می گوید من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست! کاش فروغ بود و می پرسیدم به پایان رسید؟راه یکی شد؟ کاش سهراب بود و می پرسیدم چرا زندگی را همیشه پر و لبریز دیده؟چرا گفته زندگی خالی نیست؟چرا گفته بد نگویم به مهتاب اگر تب داریم؟گاش بود و می دید امروز هر چه هست و نیست تب دارند.هر چه هست مجنون است و جنون هیچ گاه ماه تاب را نمی فهمد و نمی بیند , کاش می دید امروز هر چه زندگی نام است , پوچ و پوک است. دیگر روزن خالی زندگی ها را, روزن خالی امروز و فردا ها را هندسه ی ساده و یکسان نفس ها پر نمی کند . دیگر سیبی نیست که به اندازه روزن خالی و پوچ زندگی عظیم و خواه کوچک باشد. این روزها همه سیب ها یک وظیفه دارند و از بهر یک چیز دیده می شوند و حس می شوند , آنهم خوردن است نه پر کردن جای خالی احساس و مهر و خا طره های که ترک برداشته و خورد شده ز پا و صدای مهیب بانگ های مردم . کاش سهراب بود می دید دیگر پشت هیچستان تنها نیست. نمی دانم از کی اما سالهاست و روز هاست خود را در هیچ ستانی عظیم و بزرگ پیدا کردم که تا چشم کا ر می کند هیچ است و پوچ . اما هیچ هایی همه عزیز و صمیمی , هیچ هایی خو کرده با درون , هیچ هایی همه با احساس و درک و فهم . هوا رو به سیاهی میرود اما خا لی ست . انگار ستاره خا هم قهرند , انگار آنها هم خسته اند از یک جا نشستن و به نور نظر بازی کردن , انگار امشب به دنبال پیدا کردن یکدیگرند . انگار امشب این ماه است که باید تنها باشد , انگار این ماه است که باخته است . انگار , انگار و هزاران انگار دیگر , که انگار به انگار من نخواهند رسید. انگاری از جنس انسان , انگاری پنهان , انگاری در عین کوچکی بزرگ و عظیم. انگاری که جای حجم عظیم مردم را پر می کند , انگاری که فراموش می کند اما این روزها همۀ انگار ها را باید پنهان کرد . کاش جایی بود برای رهایی و به راستی رها بودن . جایی برای خود آدمی , جای برای تمامی انگار ها و کاش ها و امیدها و آرزو هایش . جایی که مال او و امثال او بود و همه می فهمیدن , همین ! دلم گرفته , همین ! کی به پایان می رسم , کی و کجا . این روزها رهایی مهم است . این روزها پنج حرف پایان در مقابل سه حرف رها رنگ باخته و شاید اگر فروغ در چنین روزهایی بود می گفت : و من به پایان دگر نیندیشم که همین رها شدن زیباست. وقتی التهاب رهایی هست انتظارِ پایان و اضطراب آینده رنگ می بازد. هیچ کسی رها شدن را نفهمیده , همین ! کودکی رو به این سمت می آید اما این روزها همه کودکی را فراموش کرده اند انگار هیچ کس کودک نبوده , انگار از آغاز تولد هریک منطق مهیب زیستن را از بر بوده اند انگار هیچ گاه , هیچ کس درد شیرین سر بر سینه بی قرارم می کوبد دردی شبیه … دردی که با چشمان جست وجو گرش نگاهت را می جوید کاش می فهمیدی دلم چقدر دلش دلتنگ است ... لب هایم خاموشند اما کاش غوغای درونم را می شنیدی من, همیشه آرام و بی پروا به تماشایت می نشستم و با دیدن غنچه لبخندی که در میان لب هایت نقش می بست توان زندگی می یافتم آه…سر گردانم, منم و سکوت و تنهایی حس می کنم قلبم خالی است , خشک شده و هر چه درون رگ هایم جریان دارد نتیجه سوز آه های ممتد و مکررم است که جریان درونیم را پیش میراند روزها ست , به این می اندیشم که لیاقت چیست؟ چه چیز لیاقت بودن و نبودن را رقم می زند؟ چه چیز؟!... دلم گرفته از اين روزها دلم تنگ است ميان ما و رسيدن هزار فرسنگ است مرا گشايش چندين دريچه کافي نيست هزار عرصه براي پريدنم تنگ است اسير خاکم و پرواز سر نوشتم بود فرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است چگونه سر کند اينجا ترانه خود را دلي که با تپش عشق او هماهنگ است؟ هزار چشمه فرياد در دلم جوشيد چگونه راه بجويد که روبروسنگ است مرا به زاويه باغ عشق مهمان کن در اين هزاره فقط پاک و بي رنگ است يه روز عشقت رو دزديدم و براي اينكه جاش مطمئن باشه اون رو تو قلبم قايم كردم اما نمي دونستم كه يه روز براي اينكه اون رو زندگي سه چيز است : اشكي كه خشك ميشود لبخندي كه محو ميشود يادي كه ميماند و فراموش نميشود من سکوت خویش را گم کرده ام لاجرم در ابن هیاهو گم شدم , من که خود افسانه می پرداختم عاقبت افسانه ی مردم شدم! ای سکوت , ای مادر فریاد ها , ساز جانم از تو پر آوازه بود تا در آغوش تو راهی داشتم , چون شراب کهنه ی شعرم تازه بود من ندیدم خوش تر از جادوی تو , ای سکوت , ای مادر فریاد ها! گم شدم در این هیاهو گم شدم تو کجایی تا بگیری داد من؟ گر سکوت خویش را می داشتم زندگی پر بود از فریاد من... نه راهی به رویا می رسد نه رویا یی به راه از هم به هم گریخته ایم از خاک به زیر خاک و انگار مرگ نقطه ای ست که به پایان تمام جمله ها می آید و آن پرنده ی کوچک که در رویا ی من و تو بود در دهانش برگی بود از شب به شب گریخته ایم دست هایت را به تاریکی فرو ببر و هر آنچه را که لمس کردی باور کن Please for give me I know not what I do Please for give me I can’t stop loving you Don’t deny me This pain I’m going through Please for give me IF I need you like I do Please believe me Every word I say is true Please for give me I can’t stop loving you
سلام به تو که نیستی...
سلام به همه که هستن...
سلام
اومدم تولد 1 سالگیه نبودنت رو تسلیت بگم!!!
آره اومدم به خودم و بقیه تسلیت بگم. امروز 1 سال از اون روز شوم رفتنت میگذره. 1سال که نیستی , 1سال که ما رو تنها
گذاشتی , 1سال که این داغ بزرگو به دلمون گذاشتی, 1 سال که سنگینی نبودت رو قلبمون احساس میکنیم , 1سال که شبا به امید دیدنت چشمامونو رو هم می زاریم, 1 سال که صبحا به این امید بیدار مشیم که همه ی این اتفاقا خواب بوده باشه .....
1سال که ......
اوه..... اگه بخوام بگم تو این 1 سال چی شده خیلی طول میکشه .... که نه این صفحه جا داره نه کسی حوصله داره که بخواد
بخونه ....
نمی خوام بگم ای کاش ای کاش ...... چون کار خیلی وقته از ای کاش گذشته .....
اما بازم میگم گذشته ها هیچ گاه نمیگذرند , هیچ وقت نمی رن و تموم نمیشن!!!!!!
الان دارم تقویممو ورق میزنم, وای که چه روزایی بود , میخوام چند تا از قسمتاشو ببنویسم فقط به خاطر امروز
پس بخون :
امروز 24 مهر ,
بازم اون دلتنگیه همیشگی .... آی خدا واقعا من بیدارم !!!! چه می توانم کرد با اندوهی که بر شانه هایم
سنگینی میکند , غمی که زیر آن استخوان هایم به لرزه در آمده اما هیچکس حتی یک نفر دستم را نمیگیرد, چون نمی تواند
ببیند .....
نبودن هرگز به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست! یعنی در واقع یه (بودن) هیچ وقت فراموش نمیشه, فقط
به نبودن اون (بودن) عادت میکنیم.
100 روز گذشت !!!! یادم نمیره چه طور با صدای مهیب زنگ تلفن بیدار شدم, ساعت 2:20 بعد از نصف شب , یادم نمی ره وقتی مامان گفت ....
یادم نمره چه حسی بهم دست داد حتی یادم نمیره چقدر ترسیدم , باور کن لحظه به لحظه شو یادمه و هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه , شاید گاهی اوقات یادمون بره چه بلایی سرمون اومد ولی چند روز نگذشته دوباره این واقعیت تلخ و تو ذهنمون تدایی میکنیم .....
تولدت مبارک !!!! منم چند روز دیگه میام !!!! دو تا هم بازی ,دو تا دوست ,دو تا ..... چرا رفتی ؟؟؟ میخواستی داغ تولدت رو به دلمون بنشونی؟؟؟؟ آخه چرا ؟؟؟؟ به خواب می ماند , تنها به خواب ......
8 خرداد:
دلم گرفته همین !
من هنوز جهان را به یاد دارم , از دید چشمان کودکی و آرام آن احساس پر شد , با چیزهایی که نمیدانم!
من میخواهم به عقبم بازگردم و باور کنم و بفهمم , آنچه را که نمی دانستم !!!
فکر کنم دیگه واسه پارسال بسه با یه متن از امسال این پست رو تموم میکنم
9 فروردین:
رفتی ...
رفتی و رفتنت ...
رفتنت تمامی ندارد, کاش واقعا می رفتی !
چون حضور تو هنوز همین جاست !
تازه تر از همیشه مرا فریاد می زند !
و من می سوزم
می سوزم از اینکه تمام کاری که میتوانم بکنم
خفه کردن صدای گریه های شبانه ام است !
در این سکوت سرسام آور ....!
به قول شماها این آدم افسرده !!! اما من اصلا افسرده نیستم , یه آدم خیلی عادی.
اگه می بینید وبلاگم این طوریه , واسه اینکه اینها همه افکار من, هر کدوم از این پستا مال شرایطیه که توش بودم و شما ازش خبر ندارید.
و قصه ی امروز . . .
اولیش پارسال بود , بهمن ماه وقتی بابای بهترین دوستم فوت شد. من عاشق دوستم بودم و زمانی که این اتفاق براش افتاد با شکستن اون منم شکستم.(وبلاگ دختر زمستونی)
و اما دومیش ؛
بامداد دوشنبه نهم اردیبهشت بهار 87 , پسر داییم رفت !!!!! جسمش رفت زیر یه عالمه خاک و اما روحش ... مطمئنم که بهترین جاست. همسن من بود , خیلی پاک بود خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی.
به نظرم خدا خیلی دوسش داشت که بردش درسته واسه ما نبودش خیلی سخته اما اگه یه کم به خودمون بیایم می بینیم باید واسه خودمون ناراحت باشیم , چون این ماییم که سعادت رفتن نداریم.
خدایا خواهش میکنم مواظبش باش ...
یک انسان یا باید بماند یا برود.
و این هر دو ,
اکنون برایم از معنی تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست!
آخرين نگاه و آخرين لبخند
وما مجبوريم به اين جدايي مقتدر ، تن دردهيم
تلخي اين وداع ناگزيررا شايد ، ديگرهيچ وقت شيريني ديداري دوباره
شايد ديگر خواب هيچ کوچه اي را صداي قدم هاي ما برهم نزند
شايد هيچ وقت فرصت نکني که براي سلام کردن به من پيشدستي کني
شايد ديگرفرصت نکنم براي نگاهت غزل بنويسم
اصلا شايد همين فردا
يا يکي ازهمين فرداهاي سرخ که خواهند آمد
عکسم را کنارنوشته اي که شروعش" انالله و انااليه راجعون" است
برروي ديوارسيماني کوچه تان ببيني . . .
اما، توصبورباش، خم به ابرو نياور
ما ،همه درنبرد با تقديربازنده ايم
راستش مردن، اتفاق تازه اي نيست
و زندگي هم
ديگر نمي تواند، آش دهن سوزي باشد ........
می نویسم برای او که حتی از خواهر بودن خود هم خسته شده .
برای او که هنوز به دنیا نیامده ، مرد . برای او که نخواست و نگذاشت به دنیا بیاد .
می نویسم برای دلی که داشت و حال او را کشت .
می نویسم ای قاتل ، سزای عمل تو ، تنها یک آرزوست ، آرزوی : ای کاش . . . .
اما می گذرد زمانی که با آن ، آدمیان عشق را فراموش کردند .
و آنگاهی خواهد آمد که آرزو کنی ، خدایا ، عاشقم کن تا با آن زمان بگذرانم .
آری ، زمان به انتها رسیده و باطری نه می خوابد و نه جلو می رود .
برای تو می نویسم ، برای تو دلکم . برای تو که ناخواسته از دنیا رفتی . برای تو که ، کشته شدی .
آهای شکسته در این خسته تن از زمانه ، آی نور کم شمع امید ، آی که فوتی جان تو گرفت .
نمی دانم چرا لب هایش را آنچنان به هم داد تا تو را فوت کند ، همان لب هایی که روزی با تو از تو و زیبایی هایت سخن می گفت .
نمی دانم چرا آن چشم ها بسته شد تا خاموش شدن تو را نبیند ، همان هایی که از دوری و زخم تو ، بارانی می شدند .
همان هایی که برقشان ، بوی تو را نشان می داد . همان بویی که همه را به خود جذب می نمود .
می نویسم من را هم کشتی .
می نویسم من و دل با هم ماندیم و به یادت هر غروب به تماشای غروب آفتابی می نشینیم که روزی تاریکی تو ، او را فریاد می زد .
می روم آن سویی که شیشه اشک می ریزد ، تو را می بینم که سرد و تاریکی .
کجاست او که می خواست باز زنده باشد و زنده ماندن ربه نام دهنده و گیرنده ی دل و جان و آدمیت .
می نویسم برای او که حتی از خواهر بودن خود هم خسته شده .
برای او که هنوز به دنیا نیامده ، مرد . برای او که نخواست و نگذاشت به دنیا بیاد .
می نویسم برای دلی که داشت و حال او را کشت .
می نویسم ای قاتل ، سزای عمل تو ، تنها یک آرزوست ، آرزوی : ای کاش . . . .
اما می گذرد زمانی که با آن ، آدمیان عشق را فراموش کردند .
و آنگاهی خواهد آمد که آرزو کنی ، خدایا ، عاشقم کن تا با آن زمان بگذرانم .
آری ، زمان به انتها رسیده و باطری نه می خوابد و نه جلو می رود .
برای تو می نویسم ، برای تو دلکم . برای تو که ناخواسته از دنیا رفتی . برای تو که ، کشته شدی .
آهای شکسته در این خسته تن از زمانه ، آی نور کم شمع امید ، آی که فوتی جان تو گرفت .
نمی دانم چرا لب هایش را آنچنان به هم داد تا تو را فوت کند ، همان لب هایی که روزی با تو از تو و زیبایی هایت سخن می گفت .
نمی دانم چرا آن چشم ها بسته شد تا خاموش شدن تو را نبیند ، همان هایی که از دوری و زخم تو ، بارانی می شدند .
همان هایی که برقشان ، بوی تو را نشان می داد . همان بویی که همه را به خود جذب می نمود .
می نویسم من را هم کشتی .
می نویسم من و دل با هم ماندیم و به یادت هر غروب به تماشای غروب آفتابی می نشینیم که روزی تاریکی تو ، او را فریاد می زد .
می روم آن سویی که شیشه اشک می ریزد ، تو را می بینم که سرد و تاریکی .
کجاست او که می خواست باز زنده باشد و زنده ماندن را به مرده دلان بیاموزد ؟ کجا رفتی ؟ تو که زود تر از همه دل مرده ها ، مردی .
اونا به امید آن هستند که دلشان از کما بیرون بیاید و دوباره بتابد . و تو ، و تویی که چنین دل محکمی داشتی ، خودت ، خودت ، دلت رو کشتی .
تو ترک های دیوار دلم ، دنبال جای میخی می گردم که روزی ، روزی تکیه گاه قاب عکس تو بود .
اما آخرین پایه های دل من را هم با کلامت کشتی :
می خوام برم ، من از اونی که بودم ، متنفرم .
ای کاش می دانستی که عوض نشدی ، عوضی شدی . عوضی .
باشه ، روحم کردی و با دلت همسفر ، می رویم ، اما بدان روزی تنها یه آرزو داری . . . ای کاش گریه کنم .
احسان از وبلاگ : داستان زندگی ما آدم ها
ا به مرده دلان بیاموزد ؟ کجا رفتی ؟ تو که زود تر از همه دل مرده ها ، مردی .
اونا به امید آن هستند که دلشان از کما بیرون بیاید و دوباره بتابد . و تو ، و تویی که چنین دل محکمی داشتی ، خودت ، خودت ، دلت رو کشتی .
تو ترک های دیوار دلم ، دنبال جای میخی می گردم که روزی ، روزی تکیه گاه قاب عکس تو بود .
اما آخرین پایه های دل من را هم با کلامت کشتی :
می خوام برم ، من از اونی که بودم ، متنفرم .
ای کاش می دانستی که عوض نشدی ، عوضی شدی . عوضی .
باشه ، روحم کردی و با دلت همسفر ، می رویم ، اما بدان روزی تنها یه آرزو داری . . . ای کاش گریه کنم .
احسان از وبلاگ : داستان زندگی ما آدم ها
روزها ست, ![]()
![]()
بنام او...
نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت
0:35 قبل از ظهر توسط خودم| |
سلام .....
نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت
2:42 بعد از ظهر توسط خودم| |
باز هم داستان زندگی من !!!!!!
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت
3:2 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت
11:54 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت
11:39 بعد از ظهر توسط خودم| |
آخرين درود و آخرين بدرود
نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت
9:50 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت
11:52 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت
12:44 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت
1:32 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت
1:33 بعد از ظهر توسط خودم| |
این واژه ها همین طور از ذهنم می گذشت درحالی که داشتم واسه مشکلی که تازه برام پیش اومده با خدا حرف میزدم.
نوشته شده در جمعه 15 تیر1386ساعت
1:11 قبل از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت
4:8 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در جمعه 31 شهریور1385ساعت
1:51 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در پنجشنبه 23 شهریور1385ساعت
1:15 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت
11:52 قبل از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت
12:48 بعد از ظهر توسط خودم| |
به نام دهنده و گیرنده ی دل و جان و آدمیت .
نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت
5:55 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت
5:36 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت
12:58 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت
11:30 قبل از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در سه شنبه 27 تیر1385ساعت
11:42 قبل از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در شنبه 24 تیر1385ساعت
8:3 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت
4:33 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت
4:32 بعد از ظهر توسط خودم| |
نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت
4:30 بعد از ظهر توسط خودم| |
بنام تنها,یکتاوبی همتا
با عرض سلام و خوش آمد گویی به تمامی عزیزانی که
به وبلاگ ما سر میزنند.
همون طور که خودتون می دونید وبلاگ ما تازه کار خودشو شروع کرده و به همکاری شما عزیزان نیازمند
پس با نظراتی که میدید می تونیدبه ما کمک کنید و بگید چی کار کنیم که وبلاگمون خوب باشه.
بازم از همکاریتون ممنونیم .
نوشته شده در دوشنبه 19 تیر1385ساعت
2:45 بعد از ظهر توسط خودم| |




